معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٠ - غزلي در ديوان سينما - سحری محمدمهدی
غزلي در ديوان سينما
سحری محمدمهدی
نيمنگاهي به فيلم «آسمان هشتم» ساختهي حسن نجفي
در ميان غوغاي فيلمهايي چون «اخراجيها» و «جدايي نادر از سيمين» که چند ماهي فضاي سينماي ايران را تحت تأثير خودشان قرار داده بودند، در گوشه و کنار اين ميدان پرهياهو، پيدا ميشوند فيلمهايي که بيسر و صدا و به مناسبتهاي خاص، با تماشاگراني محدود اکران ميشوند و خيليها از وجود آنها باخبر هم نميشوند. تصور ميشود اگر حمايتهاي دولتي در تهيه و ساخت اين فيلمها و عنايت صدا و سيما در پخش ويژهي آنها وجود نداشت اصلاً چنين آثار در سينماي ايران پا به عرصهي وجود نميگذاشتند.
موضوع نگرانکننده و تأسفآور اين است که بيشتر اين اتفاقها بر سر آثاري ميآيد که درونمايهي مذهبي دارند. مجال اين نوشتار به آن اندازه نيست که در رابطه با موضوع ذکر شده بحث مفصلي ارائه داد؛ اما ميتوان حرفهاي گفتني را تا حدودي در فيلمي از همين سنخ به نام «آسمان هشتم» بيان کرد.
اين فيلم که دومين کار بلند آقاي «حسن نجفي» است، داستاني دارد با تم مذهبي به تهيهکنندگي: مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي! و آقاي جمال شورجه.
داستان فيلم از اين قرار است که خانوادهي سه نفره (مادر، دختر و پسرش) اهل باکوي آذربايجان به علت بيماري قلبي پسرشان به ايران ميآيند تا تحت عمل جراحي قرار گيرد. زيارت امام رضا(ع) بهانهاي است تا اين خانواده به مشهد بيايند. بعد از استقرار آنها در هتلي که خيلي هم مورد رضايت پسر خانواده نيست، در مسير رفتن به زيارت، در مغازهاي حال پسر بد ميشود و او را به بيمارستان منتقل ميکنند. مشکل زبان اين خانواده و عدم ارتباط آنها با مسئولين بيمارستان، باعث ميشود توجه «رحمت» که دکتر جواني آذريزبان و شاغل در آن بيمارستان است، بهسوي آنها جلب شود. طولاني شدن مدت درمان باعث ميشود وابستگي عاطفي بين آنها روز به روز بيشتر شود. اعزام گروهي از پزشکان جوان به مناطق مرزي براي درمان خانوادههاي کمبضاعت موجب جدايي اجباري «رحمت» از خانوادهي باکويي ميشود. مينيبوس حامل پزشکان جوان توسط نيروهاي طالبان مورد اصابت گلوله قرار ميگيرد. عدهاي مجروح و شهيد ميشوند. رحمت به شدت مجروح و به کما ميرود و اتفاقاً در همان بيمارستاني در مشهد بستري ميشود که پسر خانوادهي باکويي بستري بوده است. «رحمان» پدر رحمت که خادم حرم امام رضا(ع) است براي ديدار فرزندش به بيمارستان ميرود و باز هم اشتراک زباني، او را با خانوادهي باکويي آشنا ميکند. رحمان حساسيت و مراقبت خانوادهي باکويي را نسبت به فرزند خودش ميبيند، بدون اينکه آنها از اين موضوع آگاهي داشته باشند. سر آخر قلب رحمت، که دچار مرگ مغزي شده، با موافقت پدرش به پسر باکويي اهدا ميشود. پس از مرخصي، همه با هم به زيارت حضرت امام رضا(ع) مشرف ميشوند و خانوادهي باکويي به همراه پسرشان، که اينبار قلب رحمت در سينهاش ميتپد، به کشورشان مراجعت ميکنند.
قدم گذاشتن در موضوعات مذهبي به علت مهجور بودن اين مفاهيم، کاري بسيار پسنديده است؛ امّا چندينبرابر نسبت به موضوعات ديگر حساسيتزاست؛ چرا که به فرض اگر کار آنطور که دلخواه باشد درنيايد، اين فقط کارگردان، بازيگر و عوامل ديگر نيستند که مورد نقد و انتقاد قرار ميگيرند، بلکه نوک پيکان ايرادها به اصل موضوع فيلم، که همانا مذهب و موضوعات ديني است، معطوف ميشود و همان ميشود که هماکنون بر سر اين نوع فيلمها آمده است.
قصد آن نداريم تا فيلم «آسمان هشتم» را با فيلمهاي سينمايي حرفهاي مقايسه کنيم؛ چون از نظر قواعد سينمايي، زمان فيلم که حدود هفتاد دقيقه است، نشان ميدهد داستان نيمخطي فيلم که از همان دقايق ابتدايي ميتوان پايان آن را حدس زد، نميتواند و شايد نميخواهد بيشتر از اين زمان حرف براي گفتن داشته باشد.
يکي از قواعد اصلي فيلمسازي، داشتن يک داستان خوب، محکم و منسجم است که بيننده را به همراه خود تا پايان بکشاند و در لابهلاي داستان، حرفهاي خودش را به مغز تماشاگران نفوذ دهد. داستان فيلم «آسمان هشتم» نشان داد اين گنجايش را تا حد کافي ندارد. به نظر ميرسد اگر اين داستان در قالب يک فيلم کوتاه، پرمايهتر نوشته و کار ميشد اثري به يادماندنيتر ميشد.
البته خواسته شده در تدوين فيلم (بالاخص جابهجايي زمان تصويرها) غالب سينماييتري به آن داده شود؛ اما اين نوع تدوين به همراه موضوع داستان که اهداي قلب است ناخودآگاه ذهن را به سمت فيلم «٢١ گرم» که با همين موضوع و نوع تدوين کار شده، سوق ميدهد و....
اما با همهي اين تفاسير «آسمان هشتم» غزلي در ديوان سينماست! بيتبيت اين غزل به قافيهي امام رئوف و مهرباني مزين است که مهرباني و صفاي او حتي حيوانات را بينصيب نگذاشته است، چه رسد به ميليونها انسان عاشق و دلباختهي آن حضرت که از دور و نزديک به پابوسي او مشرف ميشوند و يا در حريم دل خود به زيارت ايشان ميروند.
نغمهي ديگري که اين غزل ميسرايد صداي خوش انسانيت است. صدايي که گاهگاهي در غوغاي مصنوعي اطراف ما کمتر شنيده ميشود، تا جايي که بايد وقتي گذاشت و همه را ساکت کرد و اين سخنان را با صداي بلند و صريح و شعارگونهاي فرياد زد. بهطور مثال گفتوگوي «رحمت» با مسئول بيمارستاني که در آن کار ميکند مؤيد اين ادعاست:
مسئول بيمارستان: «از آشناهاتونن؟»
رحمت: «از آشنا بالاتر، اونا انساناند!»
بيتفاوتي و تکرار مکررات و تبديل شدن به يک آدم کوکي و بياحساس به علت مرور زمان، تفسير ديگري است که از اين شعر عاشقانه برميآيد. صحنهي جا ماندن نذورات مردم در جيب رحمان (خادم حرم حضرت رضا(ع)) صحنهي زيبايي است که نشان ميدهد خيلي از ما به علت گذشت زمان فقط عملهي کار خود ميشويم و خودعاطفيمان را فراموش ميکنيم. پزشک فقط مرض را درمان ميکند، معلم فقط درس ميدهد، مهندس فقط اندازه ميگيرد و محاسبه ميکند و... آقا رحمان هم، مثل يک کارمند فقط خادمي ميکند. بدون توجه به اينکه خادم چه عزيزي است و چه جايي و براي چه کساني بايد خدمت کند!
در پايان ما هم با آقاي «حسن نجفي» همعقيدهايم که غزل «آسمان هشتم» با عنايت امام رضا(ع) سروده و ساخته شده است.
با اميد موفقيت روزافزون.